جدید ترین مصاحبه رضا قرایی:نگران امیر هستم...
همشهری تماشاگر/شماره 96/ابراهیم افشار:
-شما چند تا خواهر برادرید؟
پنج تا برادر
-خواهر نداری؟
نه
-پس سر همین است که روحیه حاکم بر منزل، خیلی مردانه است؟ بیخواهری ناراحت کننده نیست؟
الان هم ناراحتم. الان هم دنبال خواهر گمشدهام میگردم.
-گمشده؟
نه، همان خواهر نداشتهام!.
-آنوقت، از بزرگترین داداش تا کوچکترین داداش، چند سال اختلاف سنی هست؟
امیر متولد 57، من 59، علیرضا 62، حمید 64، صادق هم 66
-میشود 6 سال ؟
نه، 9 سال
-چقدر ریاضیات ما ضعیف است! 9سال 5برادر.آنوقت بچه کدام محلهاید؟
بزرگشده جنتآباد. البته اصلیتمان بچه دامپزشکی است.
-اصلیت پدر و مادر، چی؟
زاییده تهران.
-حرفه پدر، چی هست؟
راننده ترانزیت. الان هم دست ورنمیدارد از ترانزیت.
-یعنی الان بخواهیم باهاش گفتوگو کنیم خانه نیست؟
نه 20روز است جاده است.
-با مادرتان که دیگر میشود حرف زد؟
روحیه مناسبی ندارد.
-ما دوست داشتیم توی خانهتان، پدر و مادر و داداشها....
پدر که نیست، برای بقیه باید یک کاری بکنم
-آنوقت هر پنجتا داداش هم ورزشکارند دیگر؟
غیر از صادق همهمان سابقه ملی داریم صادق تازه شروع کرده بود که مینیسکاش پاره شد.
-همهتان هم پرورش اندام و اهل مسابقه قویترین مردان؟
من و امیر و علیرضا از سال70 با کشتی شروع کردیم. پیش جهانبزرگی و آقاجمعه. علیرضا حتی قهرمان جوانان آسیا هم شد. بعدش من رفتم مسابقه قویترین مردان. پشت سرم حمید و بعدش هم علیرضا آمدند.
-عنوانهای جهانی هم که دارید؟
من و امیر از 2005 رتبههای جهانی داریم. من سوم جهانی هنگکنگ و چهارم جهانی روسیه، امیر هم پنجم جهانی چین در منهای 105 کیلو.
-اگر قرار باشد یک حرف تکان دهنده و اخلاقی خاص که در طول ورزشکاریتان از یکی از مربیانتان شنیده باشید که یک عمر آویزه گوشتان کنید، یا حتی مثلا پندی، نصیحتی، چیزی......
ما ده سالی هست که مربی نداریم. من و امیر مربی بودیم.
-چرا میگویی بودیم؟ یعنی الان نیستید؟
من در سال نود در هیچ کدام از مسابقات قویترین مردان ایران و جهان، شرکت نکردم.
-یعنی الوداع؟
نه، انشاءا... سال 91 سال ورزشی برادران قرایی است.
-مگر ممانعتی شده بود که شرکت نکنی؟
ممانعتی نداشتم. ناراحت این موضوع درگیری و قتل بودم. روحیهام پایین بود. برای قهرمانی، خواب خوب و روحیه خوب لازم است که نداشتم.
-ولی بدنت هم از فرم نیفتاده.
الان ورزش دومم شده والیبال. البته من قهرمان اتومبیلرانی هم هستم. کراس شش سیلندر. شاسی بلند بیابونی. سال 88 با موسو اول شدم.
-بریم سر اصل ماجرا؛ شما روز حادثه، دقیقا کجا بودی؟
من ایران نبودم
-کجا بودی پس؟
تایلند
-مسابقه؟
نه، موضوع کاری بود.
-آنجا شنیدی؟
بله، خبر دعوا را آنجا شنیدم
-از کی؟
از خانوادهام
-چطوری؟
مدام با تلفن. با دوستانم .با پدر و مادرم در ارتباط بودم.
-خبر هولناکی بود. به صورت ناگهانی دریافتش کردی یا ریز ریز؟
اول فکر کردم یک دعوای ساده است. اما دوستم رحیم افروز که زنگ زد و گفت حال علی خراب است من آنجا نگران شدم.
-علی همان مقتول است دیگر؟
بله، موضوع را پیگیری کردیم. بعد از دو سه روز در حال پیادهروی بودم که موبایلم زنگ خورد که علی تمام کرد.
-چه حالی داشتی؟
لحظه اول، بهم شوک وارد شد.
-بعدش زنگ زدی به داداشها......؟
تلفنهایشان خاموش بود
-سرچی؟
سر همین موضوع دیگر.
-سریع برگشتی ایران؟
آره بلیتمان را جلوتر ok کردیم و برگشتیم.
-حالا ده ماه از آن ماجرای تلخ گذشته است. این ده ماه زمان خوبی است تا آدم با خودش خلوت کند. الان وقتی میخواهی قضیه را تحلیل کنی چه میگویی؟ خیلیها ممکن است به قضا و قدر هم ربطش بدهند ولی تحلیل جامعهشناسی و روانشناسی و جرمشناسیاش چی هست؟
من، علت را دو تا موضوع میدانم. یکی قضا و قدر و قسمت انسانها که شما میگویی. و دومین علت که خانوادگی هم هست، این است که با اینکه ما چیزی جز یک قطره کوچک در اقیانوس هستی نیستیم ولی ما چشم خوردیم.
-چشم خوردید؟ بد نظر و این حرفها؟
عید امسال، مسابقات جهانی 2005 داشت از شبکه پنج پخش میشد. همزمان با آن مردان آهنین از شبکه سه. ماسرزبانها افتاده بودیم. فکر میکنم این سری چشم خوردیم. مسابقات جهانی برای اولین بار داشت از تلویزیون پخش میشد.
-ببین، اگر همین الان، همان لحظهای باشد که امیر دارد به سمت محل واقعه حرکت میکند و توهم ایران بودی، چی بهش میگفتی؟
یعنی زمان به عقب برمیگشت؟
-آره
این درگیری البته یک پیشزمینهای هم داشت. حدود دو ماه بود که این دونفر با هم بحث تلفنی داشتند. من همیشه به امیر نصیحت میکردم که امیر کوتاه بیا. میگفتم شرایط ما با او فرق دارد. او هر حرفی میزند تو کوتاه بیا. آخر سر ممکن است به ضرر ما تمام شودها. اصلا انگار بهم الهام شده بود که یک اتفاق بسیار بد میخواهد بیفتد.
-خب برخورد پدر چطور بود باهاش. او چی بهش میگفت به عنوان بزرگتر؟
امیر آن اوایل شروع مجادله کلامی، خیلی ناراحت بود. حتی ما با کل خانواده به مسافرت رفتیم تا حال و هوایمان عوض شود ولی متاسفانه اجل فرا رسیده بود و بدشانسیها باعث این اتفاق شد و همه ما را بهت زده کرد. عین یک رویا و کابوس بود.
-امیر بچه هم دارد؟
آره .امیر حسین. دو سال و نیمه
-او را چه جوری آرام کردید؟
بعضی موقعها تلفن میزدیم و خودمان را جای باباش جا میزدیم. یا اینکه هر کجا بود عکس و فیلم و حرف امیر را پیش نکشیدیم. بچه امیر، خیلی بابایی است.
-خوابش هم میبینی؟
آره زیاد. همین دیشب دیدمش. خیلی استرس دارم. خیلی نگرانم از اینکه. الان کجاست و چی کار میکند؟
-اتفاقا ما میخواستیم همین را از شما بپرسیم و خواهش کنیم هر کجا که هست وصلمان کنید بهش. یک مصاحبه عبرتآموز بگیریم باهاش. حتی از طریق نفر سوم. حتی به صورت چت و ایمیل. حتی دورادور. حتی ناشناس.
نه ما واقعا ازش خبر نداریم. اصلا.
-بالاخره میدانیم شما مجبوری همین را بگویی. بالاخره حق برادری همین را ایجاب میکند. شاید ما هم بودیم لو نمیدادیم. ولی یکجور تخلیه و دفاعیه و شرح ماوقع، هم میتواند به پرونده کمک کند، هم به امیر و هم به جامعه که درس بگیرد از این حادثه وحشتناک.
نه مساله این نیست. واقعا ازش هیچ خبری نداریم.
-ولی ما برای تکمیل این پرونده خیلی لازمش داریم. حالا به هر طریقی که امکانپذیر هست. هر جور که شما صلاح میدانی.
ببین! ما اگر ازش خبر داشتیم دو تا داداشم حبس نمیکشیدند. البته الان آزاد شدهاند اما وقتی خبر نداریم از کجا خبر بگیریم؟ما چون امضایش را نداریم حتی نمیتوانیم برایش وکیل بگیریم. البته وکیل خانوادگی داریم ولی برای امیر، وکیل اختصاصی لازم بود اما چون نمیتوانستیم پیدایش کنیم و یک امضا ازش بگیریم، پروندهاش بیوکیل مانده.
-خب، حالا یکجور دیگر قضیه را ببینیم. چشمانداز ماجرا را خودت چطور میبینی؟ فکر میکنی پرونده به کجا ختم میشود؟ تا ابدالاباد که باز نمیماند؟
از آنجایی که من صد در صد مطمئنم که امیر هیچ وقت قصد از بین بردن او را نداشته سعی میکنم نیمه پر لیوان را ببینم. البته انکار نمیکنم که امیر ناراحت بوده و زد و خورد شده ولی مطمئنم که او این نیت را نداشت که مقتول را از میان بردارد. با توجه به شناختی هم که از خانواده مرحوم دارم و رابطه چندین ساله خانوادگیمان، امید دارم به یاری خدا، پرونده ختم به خیر شود.
-یعنی این دو تا خانواده خیلی به هم نزدیک بودند؟
ما از قبل از سال هفتاد حدود بیست سال با هم همسایه بودیم. هم باشگاهی بودیم. با هم مسافرت میرفتیم. هیات عزاداری راه میانداختیم.
-اینکه میگویند امیر خانم والده مقتول را مادر خطاب میکرد و علی هم خانم والده شما را مادر صدا میکرد درست است؟
دو سال پیش، یک روز مادر علی به امیر ما تلفن زد که پسرم هر جا که هستی خودت را برسان آقا جواد(پدر خانواده)حالش بد است.امیر هم به من زنگ زد که خودت را برسان داداش. ما به اتفاق رفتیم آنجا و بعد از یک ساعت تلاش و تنفس مصنوعی و امدادهای اولیه، آن خدا بیامرز توی بغل امیر فوت کرد و در تمام مراسمش هم امیر قدم اول را برمیداشت. البته این وظیفهمان بود و نشان دهنده صمیمیت و نزدیکی این دو تا خانواده بود. شما نگاه کن مادر خانواده، اول امیر را صدا میزند بعد پسرش میرسد.
-شما هیچ وقت نرفتی مادر مقتول را ببینی؟
ما تلاش کردیم اما در کل، به دلیل اینکه خانواده ما پیش آنها از این موضوع خجل زده است احساس بدی داریم. رویمان نمیشود مستقیم چشم تو چشم شویم. شاید اگر غریبه بودند و آن پیشینه صمیمی را با هم نداشتیم طبق روال عادی برای جلب رضایت میرفتیم ولی رابطه خانوادگی ما یک حالتی دارد که خجالت میکشیم... خب چند بار تلاش کردیم.
-شنیدیم اختلاف امیر و علی سر یک تسویه حساب مالی بسیار اندک بود؟
بالاخره یک اختلاف نظری بوده. مهم این بود که این اختلاف نباید به این جا منجر میشد. به نظر من علتش مهم نیست، مهم این است که او از جمع ما رفت.
-ولی حاصل این ماجرا، مثل یک درگیری معمولی نبود. افکار عمومی به این خاطر بیشتر جریحهدار شد که پای ورزشکار تاپ یک رشته معروف ورزشی در میان بود. ماجرای روحا... داداشی هم این قضیه را آب و تاب داد و همه اتهامها روی ورزشی نشست که نامش«مردان آهنین»بود.
ولی شما ببینید در همین فوتبالتان چه خبر هست؟ من نمیخواهم توهین کنم. خیلی رشتههای دیگری هم هست. یک رشته ورزشی که فقط مختص یک شخص نیست. ورزش یک پشتوانه ملی دارد و صرفا برای اشخاص نیست. این همان حکایت«علت و معلول»است. هر اتفاقی برای هر صنف ورزشی ممکن است بیفتد.
مثلا پیشینه کشتی را ببینید، در اصل، ورزش ملی ماست ولی قدیمها بیشتر گردن کلفتها و بزن بهادرهای جامعه، در این ورزش فعال بودند. پس نمیشود که بگوییم کشتی را به خاطر اینها تعطیل کنید. در عوض، تختی هم کشتیگیر بود. این اتفاق ممکن است برای اهالی رشتههای دیگر هم بیفتد.
-ولی این ورزش شما، یک خرده فرهنگی را هم با خودش حمل میکند. صرف نظر از موضوع «زیبایی شناسی» این رشته ورزشی، اساسا یک اتهام فرهنگی، به رشته شما برچسب شده است. شما هر کاریکاتوری را ببینید که درباره پرورش اندام یا قویترین مردان جهان چاپ شده، آدمهایی را ترسیم کردهاند با عضلات حجیم و باد کرده و بسیار درشت اما با کلههای بسیار کوچک، هیچ کس با «تفکر یونانی» حاکم بر این زیباییشناسی جسم، کار ندارد. انگار که عمدی بوده تا تقابل این رشته تنآرا را با عرصه تفکر نشان دهند. شما دفاعیهای در مقابل آنها داری؟
دنیا فقط محدود به همین جا که ما هستیم نمیشود. دنیا خیلی بزرگتر از این حرفهاست. ما باید با زمانه پیش برویم. بدی و خوبی در هر جای دنیا هست. اگر ورزش ما بد است پس چرا در همه جای دنیا، این همه طرفدار دارد؟ ما باید دیدمان را باز کنیم. هر ورزشی ممکن است معایبی داشته باشد.
مثلا بوکس با این دیدگاهی که شما گفتید چگونه تشریح میشود؟ ورزشی که مشت به صورت همدیگر میکوبند ولی طرفداران زیادی در سطح جهان دارد. همیشه باید لیوان پر را دید نه خالی را.
-ولی یک دیدگاه فلسفی و جامعه شناختی و روانشناختی هم درباره ورزش شما هست که میگوید در بیشتر ورزشکاران این رشته، نارسیسم و خودشیفتگی بیداد میکند.
یعنی خودپسندی دیگر؟
-حالا......تقریبا
زیبایی همیشه قشنگ است. رشته ما برخلاف نشانهاش که ظاهر بدن را جلوه میکند در باطناش جنگندگی و رقابت و نیرومندی هم جریان دارد. کسی که خودش را زیبا میکند و به اندام و مدل لباس پوشیدناش میرسد صد در صد طبیعی است که به خودش یک مقدار میبالد.
زیبایی همیشه قشنگ و جذاب است و این یک امر بدیهی و طبیعی است. ولی از شخص من اگر بپرسید من همیشه سعی کردهام خودم را هم تراز بقیه آدمهای دنیا قرار بدهم نه کمتر،نه بیشتر.
-اگر رئیس قوه قضائیه همین الان از در این اتاق بیاید تو، بهش چه میگویی؟
اولین خواهشام نظارت بر مطبوعات است. اجازه ندهند هنوز در پروندهای که جرمی ثابت نشده و در حد اتهام است بدون ادله، این همه شایعه چاپ شود. همین طور که رهبر عزیزمان در تلویزیون ملی اعلام کردند: تا چیزی اثبات نشده آبروی خانوادهای را نریزید. این جور آبروریزیها از نظر شرعی هم گناه دارد. شما نشریات دو هفته اول این ماجرا را مرور کنید.
اکثر جراید یا علیه ما بوده یا دوپهلو نوشتهاند. متاسفانه چند تا روزنامه که من اینجا اسم ازشان نمیبرم ولی علیهشان شکایت کردهام حتی حکم هم دادند! حکمشان را اجرا هم کردند! بدتر از همه اینکه حتی مرا که آن زمان ایران هم نبودم در جایگاه متهم نشاندند. به همین خاطر من و فرامرز خود نگاه هم ازشان شکایت کردیم.
-کدام حکم را اجرا کردند؟
یکیشان عکس من و امیر را جدا جدا چاپ میکرد و مینوشت به ضرب گلوله کشته شد! خب وقتی اطلاع ندارند چرا این چیزها را چاپ میکردند؟ آنهایی که این مطالب را میخواندند وقتی مرا در خیابان میدیدند چنان با تعجب نگاه میکردند که انگار مرده زنده شده است!
-خب تو چه برخوردی میکردی باهاشان؟
من سعی میکردم قبل از اینکه آنها چیزی بپرسند خودم توضیح بدهم که اینها شایعه پردازی است. خوشبختانه با وجود آن که بعضی روزنامهها و مجلات هر چه دوست داشتند نوشتند اما مردم ایران، فهیم و باهوشاند.
آنها در سیاست سر رشته دارند. خودشان سبک سنگین میکنند. حتی چند نفر از همین مردم ناشناس، حرف مشترکی میزدند. میگفتند روزنامهها برای فروش هر چه بیشتر خود هر چه دوست داشته باشند مینویسند.
-خب ماجراهای حوادثی هم البته جذابیتهای خاص ژورنالیستی دارند.
بله این را کتمان نمیکنم. هر چیزی راجع به ماجرا مینوشتند روزنامهشان تمام میشد. بچهها زنگ میزدند رضا فلان روزنامه، این را نوشته بدو بگیرش. میدویدم ولی سر صبح تمام شده بود. خبر داغ داغ! روی هوا میبردند. ولی این دلیل نمیشود که هر چه دوست داشته باشند بنویسند.
-در همین شیش و بش، برخورد مردم عادی با شما چطور بود در کوچه و بازار؟
با شخص من که هر روز در جامعه هستم خیلی خوب است. مثل قدیم بوده. هر جا میرفتم با من عکس یادگاری میگرفتند. همین دیروز هم که در ادارهای کار داشتم همه جمع شدند و عکس انداختیم. البته سوالهایی هم دارند که تا حد امکان من هم جواب سوالهایشان را میدهم ولی علیالظاهر، نشان میدهندکه ما را دوست دارند.
-حاضر بودی همه مدالها و افتخارات ورزشی خود و داداشهاتان را میدادی ولی این حادثه رخ نمیداد؟
ببین من از اول تصمیم گرفتم ماجرا را رسانهای نکنم. هر چقدر تماس گرفتند سکوت کردم و مصاحبه نکردم. این تصمیم، نتایج مثبتی برایمان داشت.
-این تصمیم مشاورانت بود یا خودت؟ اصلا شما ورزشکاران، مشاور هم دارید؟
مشاور دارم ولی این تصمیم خودم بود.
-همین که میگویند وقتی طوفان میآید، همچون گندم باش. سرت را خم کن تا طوفان بگذرد؟
بله، گذشت زمان خیلی چیزها را ثابت میکند.
-آقا رضا.من اگر الان یک نوجوان 16 ساله را اینجا بیاورم که عاشق بدنسازی و قویترین مردان باشد و از شما بخواهم بعد از این تجربه و درسی که به ویژه از اتفاقات وحشتناک یکسال اخیر رشتهتان گرفتهای، او را نصیحت کنی، در یک جمله به او چه میگویی؟
در یک کلمه فقط میگویم «صبوری». آدم باید عصبانیتش را کنترل کند. صبر خیلی به آدم کمک میکند. همین صبوری بود که به من کمک کرد. شاید اگر در مقابل این فاجعه، صبر نمیکردم جواب معکوس میداد.
-خب اگر همین الان امیر از در این اتاق، تو بیاید چی کار میکنی؟
بغلش میکنم.
-چند وقت است که ندیدیش؟
من از قبل از درگیری ندیدمش. یکی دو روز قبل از ماجرا، رفتم خارج. ببین 10/2/90 این قضیه اتفاق افتاد الان دقیقا ده ماه است که ندیدمش.
-شما چند تا داداش، تحصیلاتتان چقدر است؟
همگی دیپلمه. علیرضا که ترم آخر تربیت بدنی است. من هم فروردین 90 برای دانشگاه ثبت نام کردم تا ادامه تحصیل بدهم که این اتفاق افتاد.
-متاهلتان فقط امیر است؟
بله
-در این روزهای بد، که معمولا همه پشت آدم را خالی میکنند و آدم میفهمد که غیر از خدا هیچ کس را ندارد، کسی هم بود که پشتتان وایستد؟
بودند دوستان و آشنایان. خیلی از بچهها پشتمان بودند. نگران بودند. ناراحت بودند.
-ولی اگر قرار باشد یک اتفاق حاشیهای را که بیشتر از همه چیز دلتان را سوزانده انتخاب کنی انگشت روی چی میگذاری؟
یادم هست یکی از روزنامهها خطاب به ما نوشته بود قاتل فراری.
-همین؟ همین به شما برخورد؟
اولا الان ده ماه است از این موضوع میگذرد ولی پرونده در مرحله تحقیقات است. ثانیا گفتم که امیر خودخواسته دچار این قتل نشد.
-سوال خاصی در این پرونده هست که ذهنات را اشغال کند؟
بعضیها این سوال را مطرح میکنند که چرا (......)
-به عنوان یک شخص ثالث بیطرف اگر از بیرون به این درگیری نگاه کنی، چه کسی را برای آغاز درگیری مقصر میدانی؟آیا جامعه را هم تقصیر کار میدانی؟
فکر میکنم این دو تا بیشتر از همه مقصر بودند.
-یک ضرب المثل هست که میگوید اگر نفر سومی نباشد بین دو نفر دعوا نمیشود. ظاهرا نقش ضلع سومی هم که کینههای دو طرف را نسبت به هم شعلهور میکردند در این درگیری کم نبوده؟
بله بودند کسانی که آتش اختلاف را زیادتر میکردند و آتش بیار معرکه بودند ولی با توجه به دوستی 20سالهشان، آنها باید چشم بازتر قدم برمیداشتند ولی به نظر من جفتشان مقصر بودند. بنویس پنجاه پنجاه.
-راست بگو در بازپرسیها، سعی هم کردند پیشینه قهرمانی تو را در نظر بگیرند؟ برخوردها چطور بود؟
در این ده ماه، سه بار بازپرس پرونده عوض شده. بالاخره پرونده قتل است و نباید هم مهربان باشند ولی در مجموع، اگر چه رفتارشان خشک بود ولی شایسته بود. توقع هم همین است.
- به احتمال زیاد، وقتی این مصاحبه چاپ شد امیر قرایی، بالاخره به هر شکلی هست، به ویژه از طریق اینترنت، ممکن است این مصاحبه را بخواند. فرض کن او جای من نشسته. توی چشماش نگاه کن و هر چه دوست داری بهش بگو؟
والا آرزوی سلامتی میکنم برایش هر جا که هست انشاءا... تناش سالم باشد و خدا کمکش کند تا مشکلاش حل شود. بهش میگویم ما همهمان دوستش داریم و حمایتش میکنیم و دل همه خانواده و دوستان و آشنایان برایش تنگ است.
-شنیدیم آن اوایل پدر و داداشتان هم بازداشت شدند؟
خب خانواده، تحت فشار بود یک مقداری
-که امیر را تسلیم قانون کنید؟ محل اختفا را میخواستند؟
به هر حال دادگستری هم وظایفی دارد.
-شما چه میگفتید؟
ما میگفتیم ارتباطی نداریم.
-چرا این پرونده بیشتر از بقیه قتلها سر و صدا کرد؟
به خاطر این که پرونده ما مطبوعاتی شده بود.
-مطبوعات در زمان حادثه، بسیار سر و صدا کردند. اصلا نحوه روایت ماجرا، در ابعاد متفاوتی پردازش شد و این باعث پیچیدن شایعات بسیاری در دل روایت ارژینالاش شد. بعضی وقتها روایتها بسیار پارادوکس داشت. انگار هر کس از نگاه خود و موضع خود، شاخهای به این قصه میافزود. شاخ و برگهایش زیاد شده بود و به دلیل سکوت شما، حاشیهها فراوانتر شد. هنوز به درستی هیچ کس نمیداند کدام روایت صحیحتر و معتبرتر است. سکوت رسانهای اگر چه به زعم شما، نتیجه بخش بود اما در افکار عمومی، طبق معمول، پیرایهها و داستانکهای بسیاری به اصل حادثه پیوست خورد. ممکن است یکبار هم شما توضیح بدهی که قضیه چی بود؟
یک حساب و کتاب مالی خیلی کم، بین علی و امیر یکی از برادران من از مدتها قبل جریان داشت. بعد از مدتی.....
-یعنی چند مدت؟
حدود یکسال و خردهای. برادر من زنگ میزند و طلبش را میخواهد که با برخورد بد مرحوم مواجه میشود. ظاهرا علی در شرایط روحی خوبی نبوده و گوشی را قطع میکند و تماسهای دیگر منجر به بحث و ناسزا میشود. بحث اینها یکی دو ماهی طول میکشد. البته کسانی هم این وسط بودند که سوءاستفاده کردند.
یکسری آدمهای مریض، میانه این دو نفر را به هم زدند. چون اصل ماجرا، اختلافی نبود که منجر به چنین اختتامیه تلخی شود. همه این دو تا دوست را برادر همدیگر خطاب میکردند ولی یکسری آدم بیمار، رابطه این دو نفر را تخریب کردند و بالاخره به صورت ناخواستهای این اختلاف رخ داد و ما هم شرمنده خانواده مرحوم شدیم.
-همین؟
هر کس بیشتر از این گفت مدیون است. نه یک کلمه بیشتر و نه کمتر.
-یعنی سر چقدر پول؟
پنج میلیارد که نبود، فقط چند میلیون بود.
-همین؟
یارو زن و شوهره بعد از چند سال زندگی مشترک، سر یک لباس پوشیدن یا غذای بد به دعوا میرسند.سر یک اختلاف خیلی کوچک. این چیزها را توی دادگاهها، زیاد میبینیم. همین چند وقت پیش رفته بودیم دادگاه خانوادهای آمده بود. تعریف میکردند پسرشان میرود خانه نامزدشان. یکدفعه خانواده طرف سر میرسند.
دختره از ترس برادرش،خودش را از طبقه چهارم انداخته بود پایین. به امید اینکه زنده بماند. اتفاق است دیگر. مگر اختلاف ایران و عراق با آنهمه تلفات حل نشد. اختلاف مالی که چیزی نیست. قضا و قدر بود. کینهتوزیهایی است که دیگران میسازند.
-همین؟
ببین ما چهارسال است از یک بنده خدایی حدود بیست میلیون طلب داریم. به خداوندی خدا تا حالا بهش«تو» نگفتهام. آن روز رفتم دادگستری. حتی سی چهل تومان هم پول توجیبی دادیم بهش. گفتم آقای مهندس. آمدی بیرون، پول ما رود بده!
-البته ابهاماتی هم سر درگیری هست. من روایتهای صفحات حوادث زمان درگیری را خواندم. الان رفقای شما یک چیزهای دیگری تعریف میکنند، شاهدان حادثه هم یک چیز دیگر میگویند. رفقای مقتول هم روایت خودشان را دارند. روایتها «متکثر» هست و فکر نمیکنم تا پایان پرونده، بتوان گزارش صحیح تاریخ را از دل این ماجرا درآورد. مهم این است که اینجا سر یک اختلاف نه چندان مهم، دو جوان مملکت به فنا رفتهاند. مهمتر از هر چیز، درسی است که جامعه ورزش، به ویژه جوانان ما باید از چنین حوادثی بگیرند. ما فقط هیجانات اجتماعی را در پس پرده روزنامهها و روزنامهفروشیها دیدیم، ما درس عبرتآموز جرمشناسی و جامعهشناسی ندیدیم. تنها درساش شاید همین بوده که آدمی مثل محمود میران با آن هیکلاش وقتی در دیزین با توهین چند جوان عصبی مواجه میشود با آموزههایی که از ماجرای روحا... داداشی و امیر قرایی گرفته، تنها کاری که میکند فرار از محل واقعه است. شما برای شفافسازی حادثه حرفهای مستندی دارید که به عنوان یک ورزشکار و نه هوادار یک طرف درگیری بزنید؟
من فقط میگویم که امیر تنها دعوا کرده. تنها درگیر شده. امیر که شمشیرزن یکدست نبوده. برادرم علیرضا وقتی میرسد به محل دعوا،هیچ درگیری انجام نمیشود. نه کسی به علیرضا حمله میکند و نه علیرضا به سمت کسی هجوم میبرد. من میگویم ممکن بود اصلا در میانه آن درگیری، امیر مثلا یک لحظه سرش را ندزدیده بود و مرده بود.
حالا پیشامد این گونه پیش آورده و من هم به خانواده مکاری، تسلیت میگویم و برای شادی روح آن مرحوم طلب آمرزش میکنم از درگاه خداوند. دوست دارم این موضوع را همه بدانند که ما هم به اندازه آنها از این اتفاق ناراحت هستیم. امیدوارم آنها امیر را به چشم یک قاتل نگاه نکنند و به حرف بیماران ذهنی که در حاشیه این حادثه کمین کردهاند و باعث رنجش دو طرف میشوند گوش ندهند.





سلام دوستان عزیز به وبلاگ سرگرمی کده خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را دراین وبلاگ بگذرانید خواهشا مطالب را باذکر منبع ونام وبلاگ سرگرمی کده درسایر وب سایت ها ووبلاگ ها قرار دهید. بدون نظر نرید دوست گلم این وبلاگ برای بهتر شدن به نظرات شما نیازمند است باتشکر